• ماجرای مومیایی

ماجرای مومیایی

205
پریان
11000
موجود
به این کتاب امتیاز بدهید:
ماجراجویی
بنگاه کارآگاهی لاسه و مایا
نویسنده: مارتین ویدمارک
موضوع: داستان/ماجراجویی
مترجم:نامدار ناصر‌قصری
ناشر:پریان
گروه سنی: ۸ تا ۱۲سال

از مجموعه «بنگان کارآگاهی لاسه و مایا» مناسب برای 8 تا 12 ساله‌ها مایا و لاسه با عجله روزنامه را ورق می‌زنند. در صفحه‌ 10 می‌خوانند که نگهبان شب موزه، اتاقی را که در آن‌جا با ارزش‌ترین آثار موزه قرار دارد، زیر نظر داشته است. کریستر لون هر شب وقتی نوبت کشیک‌اش شروع می‌شود، در اتاق را از داخل می‌بندد. او کار خود را شب گذشته ساعت هشت آغاز کرد و شب آرام و بدون حادثه‌ای را گذراند. اما ساعت پنج دقیقه به 9 صبح، وقتی می‌خواست به خانه برود، ناگهان دید مومیایی شروع کرده به حرکت کردن و در اتاق به راه افتاده است. کریستر لون وحشت‌زده در اتاق را قفل کرد و از پله‌ها به بالا، به سمت دفتر مدیر موزه، خانم باربرو پالم، دوید. او از آن‌جا به رییس خود تلفن زد و پلیس را هم از اتفاق افتاده خبردار کرد. مومیای از خود نامه‌ای به جا گذاشته است اما پلیس نمی‌خواهد بگوید محتوای نامه چیست. لاسه می‌گوید: «یادم می‌آید با کلاس‌مان به موزه رفته بودیم. آن روز معلم‌مان تعریف ‌کرد مومیایی‌ای که به تازگی از مصر آورده بودند، از خانواده فرعون است، زیر آن نوارهای پارچه‌ای، پسرعموی رامسس، فرعون بزرگ مصر خفته است. در مصر باستان به شاه می‌گفتند فرعون.» مایا از سر بی‌صبری آهی می‌کشد و می‌گوید: «خودم می‌دانم. من هم آن‌جا بودم.» لاسه ادامه می‌دهد: «مومیایی طلسم‌شده است. هرکس مزاحم خواب مومیایی بشود، در زندگی دچار مشکل بزرگی خواهد شد.» مایا می‌گوید: «تابلوی گم‌شده حتما یک میلیون کرون ارزش دارد. یعنی مومیایی واقعا بیدار شده است؟ بیا به موزه برویم تا ببینیم آیا چیز بیشتری دستگیرمان می‌شود یا نه.» وقتی لاسه و مایا به موزه می‌رسند، می‌بینند که تعداد زیادی از خبرنگاران و مردم کنجکاو آن‌جا جمع شده‌اند. لاسه و مایا، باربرو پالم، رییس موزه را می‌بینند که مشغول مصاحبه با برنامه خبری تلویزیون است. آن‌ها راه خود را با جلو باز می‌کنند تا بتوانند بشنوند باربرو پالم چه می‌گوید. او می‌گوید: «...نه، چیز دیگری گم نشده.» یک خبرنگار میکروفن را جلو می‌‍گیرد و می‌پرسد: «در نامه‌ مومیایی چه چیزی نوشته شده؟» مدیر موزه به کوتاهی پاسخ می‌دهد: «الان نمی‌توانم تعریف کنم.» خبرنگار او را دنبال می‌کند و در ازدحام نزدیک در ورودی، لاسه و مایا موفق می‌شوند وارد موزه شوند. مدیر موزه که آن‌ها را می‌بیند، با عصبانیت می‌گوید: «این‌جا چه‌کار می‌کنید؟ می‌بینیدکه امروز موزه تعطیل است. فوری از این‌جا بروید!»

نظرات کاربران
ارسال نظر